ترس
اي جوان بترس از آن زمانيكه توبر انجام گناهان اصرار مي ورزي!!! و خداوند سبحان بر بخشيدن نعمات بر تو فزوني گرفته است!!!!!
Eyes should be washed
اي جوان بترس از آن زمانيكه توبر انجام گناهان اصرار مي ورزي!!! و خداوند سبحان بر بخشيدن نعمات بر تو فزوني گرفته است!!!!!
موش
داشتم تزم رو می نوشتم... دیدم جزوه هام همه جا ریخته.... اعتراض خانمم بلند شد! .یه لحظه احساسی شدم..خانم و دخترم روهم به کار گرفتم...و توی 10 دقیقه همه خونه رو جمع و جور کردیم..
.اومدم بقیه درسم رو بخونم که دیدم خانمم داره زنگ می زنه به کارگرمون که فردا بیاد؟ ..کارگرمون خانمی روستایی بود... بسیارپاک و معصوم شوهرش معتاد بود....خرجی خونه.. با تریاک شوهرش ..مراسم عروسی ...با جهزیه دخترش و مخارج پسر دانشجو با مخارج داروی ضد تشنج پسر آخریش رو می داد.
صدای خانومم می اومد فردا میای خونه ما؟؟....جواب مثبت بود آره میام!...که اعتراض من بلند شد.. خانوم تو که می خوای فردا چند هزار تومن به کارگر بدی چرا مارو به کار کشیدی؟؟؟ همه خونه هم که تمیزه!! چرا زنگ زدی بهش.. بگو یه روز دیگه بیاد!..خانم گفت باشه زنگ می زنم .. ولی می دونستم که الکی می گه... بی خیال شدم رفتم سرتزم...
ساعت 12.15دقیقه نیمه شب بود که دیدم یه موجود سیاه از زیر گاز آشپزخونه بیرون اومد؟؟ یه سرک کشید و دوباره رفت زیر گاز!!
......فهمیدم چه بلایی سرمون اومده.. در تراس باز بود و یه موش اومده بود تو آشپزخونه و اگه نمی گرفتمش تا صبح تو لوازم آشپزخونه راه می رفت.مقالات رو انداختم کنار... خانوم و دخترم رو صدا زدم مواظب باشند موش فرار نکنه.. و شروع کردم از کابینت اولی هرچی توش بود ریختم بیرون!! گاز رو کشدم جلو ..قالی رو جمع کردم... خلاصه پس از 20 دقیقه خراب کاری.. در حالیکه همه لوازم کابینت ریخته بود وسط آشپزخانه... سرو کله آقا موشه پیدا شد!! و چون فرش رو بالا گرفته بودیم از همون مسیر رفت تو حیاط.....
عزا گرفتم.. خونه رو نگاه کن چی شد... ودر حالیکه روم نمی شد ..گفتم: خانوم.. من اشتباه کردم.. بگو کارگرت بیاد!! ...این موش امشب اومد که به من بگه ..
....تو با دادن چند هزار تومن به یه کارگر فقیر نمی شی!!!
این موش اومد که به من بگه یه دقیقه خودت رو جای اون پیره زن بزار !!
این موش اومد که به من بگه ما به یه چشم به هم زدن.. حتی با یه موش ..می تونیم همه چیز رو بهم بریزیم!!!
این موش اومد به من بگه که...
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

برای پاسخ به این پرسش پس از بیان مفهوم سلام، در سه محور بحث می کنیم.
مفهوم سلام
سلام از ریشۀ سلم به معنای سلامت است و سلام، یعنی کنار بودن از آفات ظاهری و باطنی.[1]
1. اهمیت اصل سلام
در باب سلام دادن به دیگران و جواب دادن آن و ثوابی که بر آن مترتّب است؛ روایات بسیاری وارد شده که ما به عنوان نمونه به دو مورداز آن ها اشاره می کنیم:
الف. امام صادق علیه السلام از پدرانش، از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود: هر کس پیش از سلام دادن، سخن بگوید؛ او را پاسخ ندهید و فرمود: هیچ کس را به طعام خود دعوت مکن، تا وقتی که سلام بدهد.[2]
ب. بخیل کسی است که از سلام دادن خودداری نماید.[3]
2. سلام بر پیامبران
در برخی از آیات قرآن، خداوند به برخی از پیامبران سلام داده است که به آن اشاره می کنیم.
الف. قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ سَلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذینَ اصْطَفی آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ[4]
سَلامٌ عَلی نُوحٍ فِی الْعالَمینَ[5]
سَلامٌ عَلی إِبْراهیمَ[6]
سَلامٌ عَلی مُوسی وَ هارُونَ[7]
سَلامٌ عَلی إِلْیاسینَ[8]
گفتنی است که در روایات منظور از آل یاسین، اهل بیت علیهم السلام بیان شده اند.
الف. ابن عبّاس در تفسیر سخن خداوند متعال(سلام عَلی آل یاسِین) گفته است: درودی است از جانب پروردگار جهانیان بر محمّد و خاندانش که سلام، مژده ایمنی در قیامت است برای دوستداران ایشان.
ب. راوی از امام صادق علیه السلام از اجداد بزرگوارش از حضرت علیّ علیه السلام، روایت کرده است که فرمود: در سخن خدای عزّ و جلّ «سلام عَلی آل یاسِین» منظور از «یاسین» محمّد است، و ما «آل یاسین» هستیم.
ج. ابو صالح از ابن عبّاس نقل کرده که در معنای «سلام عَلی آل یاسِین» گفت: یعنی سلام بر آل محمّد علیهم السّلام.
د. از أبی عبد الرّحمن سُلمی چنین نقل شده که: عمر بن خطّاب میخواند: «سلام عَلی آل یاسِین» سلمی گفت: «آل یاسین» خاندان محمد علیهم السّلام هستند.[9]
3. سلام بر امامان
صفوان بن مهران نقل می کند، امام جعفر صادق(ع) از سرزمین قادسیه حرکت کردند؛ در حالی که من نیز همراه ایشان بودم تا به نجف رسیدیم؛ حضرت فرمودند: این کوه همان کوهی است که فرزند جدّم نوح علیه السلام به آن پناه برد و گفت: «سَآوِی إِلی جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْماءِ»[10] خداوند متعال به کوه خطاب نمود: آیا او از من به تو پناه میبرد؟! پس از این خطاب، کوه در زمین نهان گشت و رشتهاش تا قبل از سرزمین شام، بریده و منهدم گردید سپس به من فرمود: به موازات من حرکت کن. پس من به موازات حضرتش، حرکت نمودم و پیوسته آن جناب مرکب میراندند تا به غریّ رسیده؛ پس بالای قبری توقف فرمود و سپس شروع نمودند؛ به سلام دادن به یک یک از انبیاء، از حضرت آدم علیه السلام، آغاز نموده و نام هر کدام را جداگانه برده و به آن ها سلام میکردند. من نیز به متابعت از آن حضرت به هر یک از انبیاء، سلام میدادم تا رسیدند؛ به سلام بر نبی اکرم(ص) و پس از سلام به آن حضرت صورت مبارک را بر قبر مطهّر نهاده و بر صاحب قبر سلام نمودند و پس از آن صدا به گریه بلند نمودند و بعد از آن ایستاده و چهار رکعت نماز خواندند و من نیز با آن حضرت نماز گزاردم و پس از فراغ از نماز، محضر مبارکش عرض کردم: ای پسر رسول خدا(ص) این قبر کیست؟ فرمودند: این قبر جدّم علی بن ابی طالب(ع) میباشد.[11]
نقل از جام دینی:
پی نوشت ذها:
[1] المفردات، ص 421.
[2] خصال، ترجمه جعفری، ج 1، ص 37.
[3] تحف العقول، ترجمه حسن زاده، ص 433، 15.
[4] نمل، 59.
[5] صافات، 79.
[6] صافات، 109.
[7] صافات، 120.
[8] صافات 130.
[9] معانی الأخبار،ترجمه محمدی، ج 1، ص 281 – 283.
[10] هود، 43.
[11]کامل الزیارات،ترجمه ذهنی تهرانی، ص 100 و 101.که این جگر زخمی و ابله دارد
با گذر روزگار خوب نشد سینه اش
خون به دل او هنوزغلغله دارد
وقت عبا دت شنیده لعن پدر را
سینه تنگش چقدر حوصله دارد
با همه غربت علی فاطمه را داشته
همسر حسن چه پست شاکله دارد
دشمن ال علی بوده فراوان ولی
دشمن حسن چند قافله دارد
تیربه تابوت زده ال امیه ببین
تخته چه کم از تنش فاصله داردبهشت بی وجود تو بدرد ما نمی خورد
بود من و نبود تو بدرد ما نمی خورد
گفته خدا اگر به دل مهر علی نداشتی
سجده گه کبود تو بدرد ما نمی خورد
نفس به شماره گه به گا ه می اید
صدای سینه مادری بی گناه می اید
خدا کند که نبینی زسینه ای زخمی
بدون تکلم چگونه اه می اید
چو ساقه بشکند چیده می شود هر گل
چرا به نظر روی او هم سیاه می اید
دو ماه است قامتت را ندیده علی
بگو که فاطمه اش کی به راه می اید
نگه به روی حسن می کند زند لبخند
چه معنی عجیب ز این نگاه می اید
شب اخر و کار خانه می کند زهرا
به خانه علی همه چیز روبراه می اید
چگونه شانه می کندموی زینب را
صدای خنده او بعد از دو ماه می اید
چه ساعت است دفن زهرا نمی ایید
به ان دمی که حی علی صلاه می اید
بجای دیدن مادر به هر سحرگهان
صدای گریه از این جایگاه می اید
بگو که مادر ما می شوی یا نه
به ذهن من این فکر اشتباه می اید
بندچادراز رخ من عاقبت وا می شود
نِيمه شب تاول رويم هويدا می شود
سر فرو کن ماه امشب بر متاب
گر بتابی خون طفلان وبابا می شود
زينبم هر شب بگويد روی از بابا نگير
گر ببيند روی من حل اين معما می شود
چسب گشته پوستم چون سوخته
درنياری پيرهن ا ين چسب هم وا می شود
زخم کهنه ، خشک خون، اما علی
هرچه می پيچد کفن خونابه پيدا می شود
دردو هفته خوب مي گردد شكست استخوان
پس چرا بازوی زهرا از وسط تا می شود
چند بيلی خاک زاين جا برندار
بس نحيف است او به قبر کوچکی جا می شود
گرچه دردریای عشقت چون حبابی نیستم
روزگاری ازحیا برکوچه ات می ايستم
در کلاس عشق خود راهم ندادی عيب نيست
از سر کویت مرانم آنقدر بد نيستم
سینه که پاره می شود چگونه چاره می شود
نفس دوباره می شود کاش علی ندیده بود
مادروشش ماهه جنین فتاده بر روی زمین
به روی دامنش نگین کاش علی ندیده بود
ضربه ز بس شدید شد ردش به رو پدید شد
بگو علی شهید شد کاش علی ندیده بود
خونه مو غرق کرده ای بی زرق وبرق کرده ای
چرا تو فرق کرده ای کاش علی ندیده بود
کس نیومد به دیدنت خونا چیه رو پیرهنت
گفت بیا ببینمت کاش علی ندیده بود
با چشم بسته می خونی نماز شکسته می خونی
گاهی نشسته می خونی کاش علی ندیده بود
به سر حریر می کنی یاد غدیر می کنی
علی رو پیر می کنی کاش علی ندیده بود
اشکاتو جاری می کنی همیشه زاری مي کنی
هی روز شماری میکنی کاش علی ندیده بود
واویلا و واویلا شد زخم بازو هویدا شد
دلیل دردا پیدا شد کاش علی ندیده بود
روزگارم طی شد اخر کيستم
پنبه گرديده است انچه ريستم
باز هم اميد دارم چونکه با
گريه برزهرای اطهر زيستم
جواب :پيامبر آخر الزمان !! چرا؟؟
حضرت موسي ع ابلاغ رسالت براي قومي خاص و در مقطع زماني خاص بر عهده داشت در حاليكه پيامبر ص در آن زمان ابلاغ شريعتي براي همه جهان و تا اخر الزمان را بر عهده داشت... و خود پيامبر ص فرمود:هیچ پیامبری به اندازه من آزار و اذیت نشد."ما اوذي نبي مثل ما اوذيت"، (بحار الانوار، جلد 39، صفحه 56).
2- حضرت موسي ع براي اين امر نياز به هارون داشت !!اما پيامبر ص به علي ع نياز نداشت؟؟؟؟
«و لقد اتینا موسی الکتاب و جعلنا معه اخاه هارون وزیرا» (فرقان، 35) ترجمه: «و همانا به موسی کتاب تورات را عطا کردیم و برادرش هارون را وزیر او قرار دادیم»
3-عبدالله بن أحمد بن حنبل با سند متّصل خود روايت ميكند از موسي جُهَني كه گفت: من وارد شدم بر فاطمه عليها السّلام (دختر أميرالمؤمنين عليه السّلام) ، رفيق من أبو مهدي گفت: تو مگر چقدر عمر داري؟! گفتم: هشتاد و شش سال! موسي جهني ميگويد: رفيق من گفت: آيا تو از پدرت چيزي نشنيدهاي؟! گفتم: پدرم گفت: فاطمه براي من حديث كرد كه أسماء بنت عُمَيس براي او حديث كرده بود كه: رسول خدا به علي گفته بود: تو برای من به منزله هارون برای موسی هستی با این تفاوت که بعد از من دیگر پیامبری نخواهد .
انتَ مِنِّي بمَنزِلَةِ هَارونَ مِن مُوسَي إلا أنَّه لانَبيَّ بَعْدي![1].«غاية المرام» قسمت اوّل ، ص 110 حديث هفتم . و ص 122 حديث هشتاد و سوّم و «بحارالانوار» طبع كمپاني ، ج 9 ، ص 239
دوشنبه 14 اسفند 1391 برابر 4 مارس 2013 فكر ميكنم بعد از اذان صبح بود ..خواب ديدم يه جاي جديدي رفته بوديم ..ساختمان 2 طبقه اي بود.. نقاش هاي ساختمان داشتند خانه را رنگ كرم -زيتوني مي زدند..بخشي از پله ها نبود...و من مي خواستم بروم بالا ..پله نبود.. ديوار ها هم رنگي بود ...و مي خواستم كتم رنگي نشود ... ناگهان از يك نرده آهني كنارپله ها رفتم بالا.. و بالا تعدادي از اقوام سادات را ديدم (و روز قبل نيز خواب ديدم كه ميخواستم مقداري ذغال را آتش بزنم تا آب كتري را جوش بياورم نمي شد بعا كمي فوت كردم ناگهان ذغال ها آتش گرفت و سرخ شد).
اما تعبير خواب:ساعت 8 صبح پذيرش يك مقاله ام در ژورنالMetabolic Brain Disease بعد از كلي انتظار آمد
لذا اگر در خواب ديديد كه از پله يا نردبان بالا مي رويد يك تعبير آن اين است كه به سرعت به موفقيتي در زندگي نايل مي شويد و ديدن سادات نشانگر الطاف ائمه اطهار در نيل به مو فيت شما محسوب مي شود...و به نظر مي رسد كه سقوط از ارتفاع يا پايين آمدن از پله يا نردبان نتيجه اي معكوس داشته باشد ..در اينگونه موارد صبح صدقه اي بدهيد كه رفع كننده صد نوع بلا است .
همچنين روشن كردن آتش به منظور كسب فايده اي مانند روشن كردن راه ..پختن غذا ..گرم كردن خود نيز تعبيري مثبت داشته بيانگر نيل به حاجت يا اتخاذ موفقيت باشد.آتش در خواب نمادی بسیار پیچیده محسوبمیشود که میتواند معنی مثبت یا منفی داشتهباشد. در هنگام تعبیر چنین خوابی، لازم است کهتمام جزییات خوابتان و واکنش احساسی تان درخواب را بررسی نمایید..
اما تعبير دوم. ساعت 11 صبح همان روز يك منزل بسيار شيك نوساز را قولنامه كردم و 25 اسفند يعني 9 روز بعد اسباب كشي كرديم
لذا به نظر مي آيد ديدن نقاشي ساختمان بيانگر تغيير و تجديدي در محل زندگي و يا شايد محل كار شما باشد . والله اعلم
پس، ولایت از گوشه قبر به آن چهار چیز گوید: هر یک از شما کم و کاستى داشتید، کامل کردن آن به عهده من.
متن حدیث:
قال الإمامُ الصّادقُ علیه السلام : یُسألُ المَیِّتُ فی قَبرِهِ عن خَمسٍ
: عن صَلاتِهِ ، وزَکاتِهِ ، وحَجِّهِ ، وصیامِهِ ، ووَلایَتِهِ إیّانا
أهلَ البَیتِ ، فتَقولُ الوَلایةُ مِن جانِبِ القَبرِ للأربَعِ : ما دَخَلَ
فِیکُنَّ مِن نَقصٍ فَعلَیَّ تَمامُهُ .
روزي جوانمردي ازميان باغهاي اطراف شهر "اردبيل" مي گذشت يه سيب رو ديد كه توي آب قل مي خورد و مي رفت.
جوون سيب رو نيگاه كرد ديد يكي دوجاي سالم بيشتر نداره همين كه يكي دوتا گاز به سيب زد به خودش اومد به خودش گفت احمد اين چه كاري بود كردي اين سيب مال كي بود كه تو خوردي ،خلاصه بعد از كلي دعوا كردن با خودش تصميم گرفت بره وصاحب اون سيب رو پيدا كنه .
باخودش گفت اين جوي آب حتما از باغ صاحب اين سيب رد ميشه راه آب رو دنبال ميكنه ميبينه بععله يه باغ ميوه اونجا هست از قضا يكي از نگهبوناي باغاي ديگه رو اون دوروبرا ميبينه ميدوه طرفش وآدرس صاحب باغ رو ازش ميپرسه كه اونم بهش آدرس ميده: ميگه "نجف"خيابون فلان كوچه فلان.....
احمد هم يك الاغ كرايه ميكنه واز اردبيل عازم نجف ميشه وبه هر سختي خودش رو به نجف ميرسونه اونجا آدرس صاحب باغ رو ميپرسه وخونه شو پيدا ميكنه. درميزنه ميگه آقاي فلاني ،ميگه بله خودمم،ميگه شما باغ دارين فلان جا ميگه بله خلاصه نشونيا درست درمياد وبنده خدا ميگه حالا امرتون؟
احمد باكمي من ومن ميگه من يه سيب توي جوب پيدا كردم خوردم ظاهرا مال باغ شما بوده. بنده خدا ميگه خب حالا كه چي؟ احمد ميگه هيچي اومدم ازتون بخوام منو به خاطر اين كارحلالم كنين. بنده خدا تعجب ميكنه ميگه تو اين همه راهو اومدي اينو بگي ؟ ميگه آره .مردصاحب باغم ميگه نه نميشه من حلالت نميكنممم. احمد شروع ميكنه به عذرخواهي و خواهش والتماس كه بابا يه دونه سيب بهترشو برات ميارم اصن يك كيلو يك جعبه سيب برات ميارم ولي مرد صاحب باغ قبول نميكنه كه نميكنه .
خلاصه احمد بش ميگه خب بالاخره چيكار كنم من كه توراضي شي . صاحب باغ ميگه فقط يه راه داره اونم اينه كه من يه دختر دارم بايد بياي بگيريش فقط يه شرايطي داره دختر من اونم اينه كه :دختر من ،كوره ، كره ،لاله ، فلجه ، كچله ،همين ديگه.....
احمد ميگه اشكالي نداره تو راضي باش من قبول ميكنم ازدواج ميكنم
خلاصه ميرن آماده بشن برا عروسي .شب اول ميشه پدر عروس ميگه آقا داماد بفرماين عروس خانوم منتظر شمان .احمدهم با كلي استرس وارد اتاق ميشه...اما به محض اينكه چشمش به دختره ميفته سريع از اتاق بيرون مياد هي تو دهن خودش ميزنه ميگه استغفرا... استغفرا... پدر عروس مياد بهش ميگه چي شده چرا اينجوري ميكني ؟احمد ميگه اين كه يكي ديگه ست، شما كه گفتين دختر من كچله،كوره و........ اين كه موهاش بلند وزيباست چشاش،پاهاش سالمن همه.
پدر دختر پيشاني احمد روميبوسه ميگه: اگه گفتم كوره يني به نامحرم نيگانكرده ،اگه گفتم كره يني حروم نشنيده اگه گفتم فلجه يني قدم حروم برنداشته اگه گفتم كچله يني موهاشو نامحرم نديده بروپسرم برو اين عروس مال توئه من سال ها بود دنبال همچين دامادي مي گشتم كه خداروشكر تورو پيدا كردم واين شد كه احمد مقدس اردبيلي اينگونه زيبا داماد شد.جام.نيوز91/12/13

| [- |
جام کشکول؛
شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به
ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره
کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر
که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهای
از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران، شاهزاده خانم را
همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع
ندادی!
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد…
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از
تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد
باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و …
علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود
هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع
میگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله
با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند
و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را
به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام
علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند.
از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
بر روی سنگ قبر آنه ماری شیمل ( Annemarie Schimmel ) با خط زیبای نستعلیق این کلمات نورانی از امیر المؤمنین علی ع نقش بسته است که:
آنه ماری شیمل یکی از معدود مستشرقانی بود که بسیاری از وجوه تاریخ اسلام را با انصاف نگریسته است به گونه ای که برخی او را عاشق جهان اسلام تلقی می کنند. عاشقی که هزینه عشق خود به جهان اسلام را نیز پرداخته است.مشرق نیوز
دوم:عزم بر ترك گناه (تصميم به عدم بازگشت ).
سوم: پرداختن حقوق مردم.
چهارم:هر واجبي كه فوت شده قضاي آنرا به جاي آوردن .
پنجم: هر گوشتي كه از حرام بر اندامت روييده به حزن و الم آب نمودن تا پوست به استخوان چسبيده و سپس گوشت تازه برويد.
ششم:رنج طاعت و عبادت را به بدن بچشاني ، چنانچه شيريني گناه را به او چشانده بودي پس آنگاه بگويي :(( استغفر الله)) نهج البلاغه حكمت 417


به گزارش خبرآنلاین وی در پاسخ به این پسش که " آیا عرفان اسلامی مخالف با عقل است؟" می گوید: جواب این است که اولاً عقلی که در عرفانی اسلامی مذمت میشود با عقلی که اینها مذمت میکنند، دو چیز است و تفاوت ماهوی دارد، در عرفانهای نوظهور کلاً عقل حتی عقل به معنای عقلایی بودن مذمت میشود، یعنی کار عقلایی را نیز قبول ندارند تا چه برسد به کار عقلی. استدلال، ریاضیات، منطق و کلاً این مسائل را با آن مخالفند، فلسفه و... که خیلی روشن است. البته فکر خوبی نیز کردهاند، برای اینکه حرفهای باطل و حرفهای نادرست خودشان را مردم بپذیرند، میگویند شرط پذیرفتن پائولو، اکنکار، اوشو این است که عقل را کنار گذاشته و اگر چیزی خلاف عقل گفتیم، بپذیرید.مسیحیت نیز همین طور است، مسیحیت از اول میگوید که دین غیر از عقل است. اَب و ِابن و روح القدس میشود توحید! میگویید این که سه تاست، میگویند بهر حال عقل میگوید این سه تا هست، ولی دین میگوید توحید است و یکی است، مسیحیت نیز چاشنی همین عرفانهای نوظهور است و این عرفانها در مسیحیت بیشتر رشد میکنند.
اما آن چیزی که در عرفان اسلامی گفته میشود این است، کسی که میخواهد عرفان اسلامی بخواند، باید منطق و فلسفه را بخواند و بعداً سراغ عرفان برود، یعنی در عرفان اسلامی مذمت عقل به معنی استدلال و این حرفها نیست و شرط ورود به عرفان این است که انسان از نظر عقلی خیلی رشد کرده باشد."
این استاد حوزه علمیه درباره اینکه کدام عقل در عرفان اسلامی مذمت شده، از بیان آیت الله قاضی ادامه داد: " مثلاً مرحوم آیتالله قاضی استاد آیتالله بهجت و علامه طباطبایی گفته است: هر کس میخواهد وارد عرفان شود، حداقل باید اجتهاد در فقه و اصول داشته باشد (حداقل اجتهاد).
وی ادامه داد : اینکه میبینید مولوی، یا امام یا دیگران عقل را نکوهش میکنند، چند علت دارد:
" - گاهی مراد عقل جزیی است، آن را مذمت میکنند.
- گاهی مرادشان عقل مصلحت اندیش است و آن را مذمت میکنند، جندة بن عبدالله، فضایل امیرالمؤمنین(ع) را میگفت، کسی به او گفت: چیزی بگو که الان به درد بخورد (فایده داشته باشد) و خودش نیز می گوید: من فضایل امیرالمؤمنین را میگفتم تا وقتی که زندان افتادم و از آن به بعد تاکنون هیچ چیزی نگفتهام، این عقل مصلحت اندیش است که عرفا نکوهش میکنند، عقلی که میگوید به فکر دنیا باش، در مورد حضرت علی(ع) چیزی نگو، اگر حرفی بزنی زندانیات میکنند و ...
- بعضی از عرفا وقتی عقل را مذمت میکنند، مرادشان این است: مثلاً چاقو دسته خودش را نمیبرد یا مثلاً اگر شما بگویید، دیوار موش و موش گوش دارد، دلیل آوردید که عقل قابل اعتماد نیست، ولی آنکه پیروز شده است، عقل است چون با دلیل به این نتیجه رسیدهاید.
- عرفای مسلمان مرادشان این است که تصور نکنید همه چیز عقلی است، بعضی چیزها عقلی است و باید سراغ عقل رفت و بعضی چیزها نیز عقلی نیست.
-مراد عرفای مسلمان این است که عقل میگوید دینی هست، خدا و پیامبری هست و پیامبر نیز ایشان است، دست آدم را عقل میگیرد و میگذارد در دست پیامبر و از آنجا به بعد پیامبر راهنمایی میکند، مثلاً شما در هنر و یا زبان شناسی نباید عقل را وارد کنید، ولی در ریاضیات جای عقل است و جای چیز دیگری نیست.
-اینکه خدایی وجود دارد و باید پرستیده شود، کار عقل است و اینکه چگونه بپرستیم کار عقل نیست.
پس عقلی که در عرفان اسلامی مذمت میشود، غیر از عقلی است که در عرفانهای نوظهور مذمت میشود و صرفاً یک اشتراک لفظی است." نقل از خبر آنلاين